چند روز پیش یه مصاحبه از نکو خوندم جالب بود .امروز همون مصاحبه رو براتون گذاشتم .نظر فراموش نشه
نام: جواد
شهرت: نکونام
تاریخ تولد: ۱۱/۶/۱۳۵۹
شماره پیراهن: شش

جواد نکونام
متولد۱۶ شهریور ۱۳۵۹ در شهر ری است. ۸۱ بازی ملی دارد. ۱۴ گل ملی به ثمر رسانده است. قدش ۱۸۶cm است . وی در درتیم های پاس تهران، الوحده و الشارجه امارات بازی کرده است و درسال ۲۰۰۶ نیز در بین ده بازیکن برتر آسیا قرار گرفته است و در حال حاضر عضو باشگاه اوساسونا می باشد. نکونام در بیست و دوم دیماه سال ۱۳۷۹ و درحالیکه تنها ۱۹ سال و ۳۱ روزسن داشت، برای نخستین بار پیراهن تیم ملی کشورمان را در دیدار دوستانه برابر اکوادور برتن کرد و در حال حاضر بعد از مهدی مهدوی کیاو علی کریمی کاپیتان سوم تیم ملی ایران به حساب می آید.
در ادامه به مشاهده چندین عکس و مصاحبه از او می پردازیم ………..
کمی در مورد خانواده ات برای ما بگو؟
پدرم کارمند بود و شرایط زندگی ما متوسط بود ولی هیچ وقت احساس کم بود نکردم
تا به حا به چند کشور رفته ای؟
غکر کنم ۴۰ یا ۵۰ تا
چقدر از این سفرها درس گرفته ای؟
متاسفانه مسافرتهای ما فقط در هتل خلاصه می شود و فقط
یک یا دو ساعت وقت داریم تا شهر را ببینیم !سفرهای من
با تیمها بوده است از فرودگاه به هتل واز هتل به استادیوم
چقدر به فیلم علاقه داری؟
خیلی زیاد تقریبا هر شب فیلم می بینم چون سرگرمی خوبیه
![www.irnon.ir]()
فیلم های خوبی که اخیرا دیده ای چی بودن؟
فیلم میم مثل مادر را با یکی از دوستانم وقتی به تهران
امدم دیدم فوق العاده بود بازی خانم گلشیغته فراهانی در
این فیلم بی نظیر بود (گلادیاتور) را هم خیلی دوست دارم
و چندین بار این فیلم رو دیدم
الان چه ماشینی داری؟
یک bmwدر ایران دارم و یک bmwدراسپانیا مه ان را
خیلی دوست دارم چون واقعا بی نظیر است می خواهم
یک روز باbmw کل اروپا رو بگردم
در رانندگی به سرعت علاقه داری؟
به هیچ وجه اتفاقا هر کس کنار من می نشیند می گوید
حیف این ماشین که زیر پای توست
![www.irnon.ir]()
مردم اسپانیا رو چگونه دیدی؟
انسانهای بسیار خون گرم و شاد هستند و خیلی زود رابطه
بر قرار میکنند وقتی هم ناراحت هستند با یک گیتار به
خیابان می ایند
از حضور در اسپانیا راضی هستی؟
نه فقط به خاطر پیشرفت در فوتبال اینجام
چرا؟
چون هیچ جای دنیا برای من ایران نمی شه
چه چیزی ذر اسپانیا ازارت می دهد؟
تنهایی در اسپانیا خیلی تنهام و این مسئله بیش از حد ازارم می دهد
بهترین چیزی که در اسپانیا داری ؟
فیکس بازی کردنم در اوساسونا
چگونه در ایران به سمت فوتبال رفتید؟
در شهر ری متولد شدم این شهر در جنوب غربی تهران قرار دارد انجا در
دو خیابان بازی میکردیم هنوز اتفاقات ان زمان را به یاد دارم
میتوانید در مورد ان بازی ها صحبت کنید؟
سطح رقابت بسیار بالا بود از سه عصر شروع می کردیم تا حدود ۹شب
یکباره پلیس امد و دروازه هایمان را برد و فوتبال را برایمان ممنوع کرد
ممنوع کرد فوتبال در ایران کاری عادی محسوب می شود؟
نه به هیچ وجه این اتفاق لیل خاص خودش را داشت در بازی با هم درگیری
وجرو بحث پیدا کردیم و شرایط در خیابان به گونه ای شده بود که همه چیز
اشفته به نظر می رسید ترافیک سنگنی ایجاد شده بود و پلیس وارد عمل شد
حتما شیشه را می شکستید و با همسایه ها نیز برخورد داشتید؟
می خندد نه شکستن شیشه ها مشکل خاصی نبود بیشترین دلیل ناراحتی همسایه ها
سرو صدای ما بودانها برای انکه بازیمان تمام شود به ما اب نمی دادند تا خسته
شویم و نتوانیم به کارمان ادامه دهیم
با چه توپی بازی می کردین؟
توپ پلاستیکی در ایران همه با این توپ ها بازی می کنن
چند ماه است که در مامپلونا زندگی می کنید و به نظر میرسدبا شرایط سازگار
شده اید چه کسانی وچه عواملی باعث شدند؟
از همان روز اول همبازیهایم به من می گفتندflojit (به مهنای بسیار صمیمی)
فقط همین؟
می خندد این اولین کلمه اسپانیایی بود که یاد گرفتم البته اکنون کلمه های
زیادی را فرا گرفتم
با کدام بازیکن بیشتر راحت هستید؟
می خندد دیویدایزکیئردو
یاد گیری زبان اسپانیولی چگونه است؟
تلاش زیادی می کنم البته مترجمم کمک زیادی به من می کند البته هنگامی
که با من شوخی میکند و اسپانیایی با من حرف می زند من نیز به فارسی
جواب مید(میخندد)البته من نیز کلمات ایرانی به انها یاد میدهم خصوصا به والدو
برای درست کردن غذاهای ایرانی واسایل لازم را با خود اورده اید؟
نه چرا که هر روز می توانم غذای ایرانی درست کنم شیوه اسپانیایی
ها و ایرانی ها در اشپزی بسیار مشابه است و فقط تفاوت هایی
در نحوه طبخ برنج و گوشت وجود دارد
اشپزی می کنید؟
بله به طور کلی با تغذیه مشکلی ندارم گاهی اوقات با هم بازیهام هستم و گاهی تنهام
برای همبازیهایتان غذا درست کردید؟
نه اما در فکرش هستم هنگامی که به موفقیتی میرسند به خانه ام می ایند تا با هم غذا بخوریم
اوقات فراغت یک ایرانی در پامپلونا چگونه میگذرد؟
معمولا در خانه هستم گاهی اوقات برای گردشelcorteingles به می روم
و سینما؟
علاقه ای ندارم موزیک ایرانی و اسپانیایی را تر جیح می دم
همیشه مو بایل اهمیت زیادی دارد؟
تنها وسیله ایس که می توانم با خانواده و دوستانم در ارتباط باشم
وظایف مذهبی خود را در اسپانیا چگونه انجام می دهید؟
البته و بدون کوچک ترین مشکلی هر کاری که در ایران می توانستم انجام
بدهم را در اسپانیا نیز می توانم انجام دهم
![www.irnon.ir]()

یک مصاحبه ی قدیمی از سلطان خط میانی تیم ملی (جواد نکونام )
بازیکن تیم ملی ایران و پاس تهران از نوجوانی ها و شیطنتهای عجیب و غریبش می گوید شیطنتهایی که از بازی و رفتار ساده
امروز او نشانی ندارد
جواد نکونام دوران نوجوانی اش ر
ا در چه خانه ای گذراند؟
منزلمان کرج بود ومن و پدر ومادرم همراه سه برادرم در آن خانه زندگی می کردیم پدرم در نیروی هوایی کار می کرد و مادرم خانه دار بود
درسخوان بودی؟
دوران ابتدایی خیلی خوب بودم دوران راهنمایی کمی ضعیف شدم و وقتی دبیرستان رفتم بیشتر وقتم را همراه تیمهای مختلف در اردو می گذراندم با این حال بالاخره توانستم دیپلمم را هم بگیرم
تجدید هم می آوردی؟بله
بیشتر در چه درسهایی؟فیزیک و شیمی
رشته ات در دبیرستان چه بود؟ادبیات خو
انده ام
بهترین نمره های کارنامه ات مربوط به چه درسهایی بود؟
زبان و عربی و متون ونگارش
در دوران نوجوانی بیشتر در چه رویاهایی سیر می کردی؟
دوست داشتم فوتبالیست مطرحی باشم بیشتر بازیهای ملی و باشگاهی را از نزدیک تماشا می کردم و به همین دلیل فوتبالیست شدن برایم یک رویا بود
پس هدفت هم همین بود؟
بله بیشتر اهداف من به فوتبال ختم می شد
حالا فکر میکنی به هدفت رسیده ای؟
هنوز که نه تا حدودی رسیده ام
بدترین تنبیهی که شدیبه خاطر می آوری؟
بله یکبار دوستانم در مدرسه نارنجک دستی انداختند اما من نرفتم به مدیر مدرسه بگویم به همین دلیل اسمم را صدا کردندو گفتند برای دو روز از مدرسه اخراجی
چرا تو؟می گفتند باید می آمدی و به ما اطلاع می دادی
بهترین دوست دوران نوجوانی ات؟
یک دوستی داشتم که اسمش بهرام بود خیلی پسر خوبی بود
دعوایتان هم می شد؟بله همیشه سر فوتبال دعوا می کردیم
هنوز با او دوستی؟بله ولی ارتباطمون کمتر شده چون منزل آنها هنوز کرج است
شخصیت محبوب دوران نوجوانی تو چه کسی بوده؟
چون همه زندگی من فوتبال بود بنابراین سه هافبکی را که سال نود و شش برای تیم ملی ایران بازی می کردند خیلی دوست داشتم علی منصوریان و کریم باقری و حمید استیلی واقعا عاشق بازیشان بودم
عجیب ترین سوالی که آن دوران ذهنت را مشغول می کرد چه بود؟
چه سوالات سختی می پرسید اگر من در دوران نوجوانی ام آنقدر فکر می کردم که حالا انیشتین بودم
البته چرا چیزی یادم آمد آن وقتها که جعفر مختاری فر بازی می کرد من برای تماشای بازیهایش به استادیوم می رفتم و همیشه پیش خودم فکر می کردم هر کس فوتبالیست شود اسمش جعفر مختاری فر می شود یعنی اگر من هم بعدها فوتبالیست شدم به من می گویند جعفر مختاری فر
پس واقعا عجیب است که انیشتین نشدی؟
بله برای خودم هم عجیب است
در دوران نوجوانی بیشتر به چه چیزهایی فکر می کردی؟
در آن سن خیلی به فوتبال وماهیگیری فکر می کردم
چرا ماهیگیر نشدی؟
ماهیگیر هستم دیگر الان هم ماهیگیری می کنم منظورتان این است که چرا ماهیگیر معروفی نشدم؟مگر ماهیگیر معروف هم داریم؟
بزرگترین ماهی که گرفتی چقدر بود؟
یکبار رفته بودم ماهیگیری یک ماهی گرفتم که خیلی بزرگ بود آنقدر بزرگ بود که چوبم را شکست قلابم را پاره کرد و بعدش هم در رفت بعد من هم نشستم و گریه کردم
بزرگترین تجربه ات از دوران نوجوانی؟
یاد گرفتم در زمینهای خاکی فوتبال بازی نکنم زیاد گل کوچک بازی کردن ضرر دارد
بدترین کتک زندگیت را از چه کسی خوردی؟در دوران مدرسه از مدیرمان
چرا؟مدیر داشت سر صف برای بچه ها صحبت می کرد و من و چندتا از دوستانم هم داشتیم شیطنت می کردیم یکدفعه مدیر از پشت بلندگو اسمم را صدا کرد تا برم بالای سکو و…

پس خیلی شیطنت داشتی؟بله تقریبا
چه کارهایی است که در دوران نوجوانی انجام ندادی و
اگر برگردی به آن دوران دوست داری انجامشان بدی و چه کارهایی است که از انجامشان پشیمانی و اگر به عقب برگردی دیگر تکرارشان نمی کنی؟
یک کاری کردم که خیلی پشیمانم یادم میاد یکبار یک گربه را زدم
چرا؟زدمش دیگر چرا نداره
همین طوری بی دلیل گربه رو زدی؟
یادم نیست بچه بودم یک گربه در حیاطمون بود از اول بزرگش کرده بودیم پیش خودمان بود یک روز نمی دانم چرا دم گربه را گرفتم و بعد از اینکه چند دور چرخاندمش پرتش کردم به آسمان وقتی مهدی برادرم دید که چکار کردم دنبالم کرد من هم آمدم فرار کنم که با سر رفتم داخل پنجره شیشه شکست و هنوز جای بخیه های آن روز روی صورتم روی چانه ام مانده است
آن گربه چه شد؟ مرد؟نه جان سالم به در برد
|
به گزارش خبرنگار مهر، جواد نکونام ۲۶ سال قبل در پنج هزار کیلومتری پامپلونا متولد شد. “نکو” در شهر ری ، شهری با ۲۵۰ هزار سکنه در جنوب شرقی تهران متولد شد. او اکنون با تعطیلی رقابت های لالیگا این فرصت را پیدا کرده تا با والدین و سه برادرش ملاقات کند. ”نکو” قبل از اینکه اسپانیا را به مقصد ایران ترک کند مصاحبه ای را با روزنامه”Deportes de Navarra” انجام داده و طی آن از حضورش در اوساسونا به طور مشروح سخن گفته است.
|
|
* آیا از نتایج اوساسونا در نیم فصل رقابت ها راضی هستی؟ - وقتی تیم ما به پیروزی می رسد همگی خوشحال می شویم. مهم ترین چیز این است که ما این نتایج را بپذیریم. در مجموع ، به خاطر اعتمادی که زیگاندا مربی تیم به من داشته خوشحالم.
* تو همواره تواضع پیشه کرده و به جای آن از هم تیمی های خود قدردانی می کنی.علت این فروتنی چیست؟ - من فقط دو پا روی زمین دارم و این تمام چیزی است که من هستم. دوست ندارم غرور به من راه پیدا کند.
![www.irnon.ir]()
* چطور به این سرعت موانع بسیاری از جمله فرهنگ ، زبان و مذهب را از پیش رو برداشتی و خود را با آنها تطبیق دادی؟ - از آغاز، هم تیمی هایم به من کمک کردند که جزوی از تیم اوساسونا باشم. آنها خیلی مهربان بودند وفضایی را ایجاد کردند که احساس کنم عضوی از آنها هستم. در اینجا هرگز احساس تنهایی و غربت نمی کنم. احساس بسیارخوبی دارم.
* بزرگ ترین مشکل حال حاضرت در اینجا چیست؟ - بی شک دور بودن از خانواده ام.
* تو در خصوص کمک هم تیمی هایت گفتی. نزدیک ترین دوست تو در هفته های آغازین حضور در پامپلونا چه کسی بود؟ - نمی توانم به طور مشخص از کسی نام ببرم. بیشتر بازیکنان برای من احترام قائلند. وقتی به اینجا آمدم آنها مرا به هتل بردند و در ضمن مرا به سر تمرینات رساندند. در واقع باید بگویم بازیکنان تیم ما همیشه با من بودند. آنها بازیکنان بزرگی هستند و من برای تک تکشان احترام بسیاری قائلم.
* برگردیم به خانواده ات. گفتی که دلت برای آنها تنگ شده… - خیلی زیاد. دوست دارم هرچه زودتر به ایران برگردم و آنها را ببینم.
* بیشتر درباره خانواده ات بگو: - پدرم بازنشسته است و مادرم خانه دار.ما چهار برادر هستیم. بزرگ ترین برادرم ازدواج کرده و یک پسر دارد. جوان ترین برادرم هم فوتبال بازی می کند.
* آیا آنها تا به حال برای دیدن تو به اسپانیا آمده اند؟ - نه، مشکل است چراکه برادران جوانم به مدرسه می روند.
* شما در جشن کریسمس شرکت نمی کنی. بگو در ایام تعطیلات کریسمس در ایران به چه کاری مشغول می شوی؟ - سال جدید ما سه ماه دیگر آغاز می شود. بنابراین در حال حاضر موضوع خاصی برای جشن گرفتن وجود ندارد. من در این فاصله با خاواده ام خواهم بود. استراحت می کنم و از همنشینی با آنها لذت می برم. در سفرهای اخیرم به ایران فرصت نداشتم که در کنار آنها باشم چرا که تمام تمرکزم بر روی تیم ملی بود. از آخرین باری که حسابی کنار آنها بودم زمان زیادی می گذرد.
![]()
* امیدوارم این موضوع باعث نشود که خیال بازگشت از ایران به سرت بزند… - ( می خندد) باید خیلی دیوانه باشم که دوباره به اینجا بازگردم.
* در طول روز معمولا چه فعالیت هایی انجام می دهی؟ - من در آپارتمانم استراحت می کنم. در آنجا مطالعه می کنم ، فیلم تماشا می کنم و بعضی اوقات خرید می کنم.
* آیا خسته نمی شوی؟ - چرا، گاهی اوقات چنین است چون تنها هستم.البته گاهی اوقات آپارتمان را ترک می کنم . ضمن اینکه محافظم از اینکه در کنار من است احساس خوشحالی می کند همان گونه که من هم برای او مشکلی درست نمی کنم (می خندد).
![www.irnon.ir]()
* با هم تیمی هایت به رستوران یا سینما می روی؟ - بله آنها مرا دعوت می کنند تا غذایی را در بیرون از اینجا صرف کنیم. اما از اینکه اسپانیایی متوجه نمی شوم ناراحتم.
*آیا زمان برای یادگیری زبان در اختیار داری؟ - بله من دارم زبان اسپانیایی یاد می گیرم اما کار دشواری است. یادگیری زبان یکی از اهداف اصلی من است.
* بعضی اوقات مشاهده می شود که تو با داوران و هم تیمی هایت صحبت می کنی… - این زبان فوتبال است: آمیزه ای از انگلیسی ، اسپانیایی، ادا و اطوار و فارسی ( می خندد).
* آیا می توانی کانال های ایرانی را بگیری؟ - بله با ماهواره کانال های کشورم را می گیرم اما اغلب فوتبال اروپا و آسیا را تماشا می کنم.
* وقتی در حال بازی هستی آیا متوجه می شوی که تیم شما می خواهد تاکتیک خود را تغییر بدهد؟ - بله اما زمان هایی که این موضوع را متوجه نمی شوم به زبان انگلیسی – اسپانیایی می پرسم و آنچه آنها می گویند را متوجه می شوم.
* چه چیزی تو را غمگین و یا عصبانی می کند؟ - چیزهای معدودی؛ چیزهایی که به فوتبال ارتباط داشته باشد. من آدم خونسردی هستم هرچند که بعضی وقت ها سیم هایم اتصالی می کند.
*درباره مردم پامپلونا چه نظری داری؟ - آنها به فوتبال و به تیمشان عشق می ورزند. در مجموع ، آنها مردم خونگرمی هستند و رفتار بسیار مهربانانه ای با من دارند. اما مساله اینجاست که همه اسپانیایی صحبت می کنند( می خندد).
* تو چه پاسخی به آنها می دهی؟ - با یک لبخند پاسخشان را می دهم.
![]()
* چه غذاهایی می خوری؟ غذاهای اینجا تفاوت فراوانی با غذاهای ایرانی دارد. - ما جوجه ، بره ، برنج و … می خوریم اما با روشی متفاوت از اینجا. شما باید غذاهای ایرانی را امتحان کنید. مطمئنم که خوشتان می آید.
* آیا آشپز خوبی هستی؟ - من فقط می توانم غذاهای ساده درست کنم. البته اینجا آشپز خیلی ماهری در اختیارم قرار داده اند. ضمن اینکه در اسپانیا نمی توانم سبزی و ادویه پیدا کنم و آنها را از ایران به اینجا می آورم.
*چه پیامی برای هواداران اوساسونا داری؟ - کریسمس و سال نو بر همه آنها مبارک. امیدوارم سال ۲۰۰۷ برای آنها توام با شادی و موفقیت باشد. |
اینم یه خاطره از نکو تو اسپانیا به قیافش نمیومد اینطور باشه
تیم در حال اماده شدن برای رفتن به ویارئال بود
اما نکو
کمی با تاخیر به تبم اضافه می شود چون در
اتاقش در
حال نماز خواندن است که والدو به او می فهماند که
وقت رفتن است واگر با تاخیر به اتوبوس اضافه
شودسیگاندا با او برخورد می کند والدو به جواد
میگوید:
در اتوبوس با خدا حرف بزن اما جواد خیلی راحت
نمازش
را تمام میکند و اخرین نفر سوار اتوبوس می شود
او
![www.irnon.ir]()
بازیکن با نظمی است وبه همین دلیل سیگاندا
چیزی به
نکو نمی گوید اتوبوس به سمت والنسیا حرکت
میکند
ونکو در کناروالدو نشسته است و ولدو در مورد جشن
های کریسمس با نکو صحبت میکند:(من در رئال مادرید
بودم ولی هیچ جای اسپانیا مثل پمپلونا نیست بهترین
جشن های کریسمس را در پامپلونا می گیرند)اما نکو
توجهی به جشن ها ندارد او
به والدو میگوید :علاقه ای
به این جشن ها ندارم و می خواهم در این ایام به ایران
برگردم والدو هم با تعجب می گوید:پشیمان می شوی
نکوmp3 player خود را روشن می کند وتا والنسیا
موزیک گوش می دهد  
![]()
جواد نکونام آرام است و بدون حاشیه و مى گویند رفیق باز. پس شاید انتخاب خوبى باشد بین فوتبالیست ها که با او درباره دوستى صحبت کنیم. مسابقات تیم ملى و وضعیت ویژه تیم پاس باعث شد گفت وگوى ما تا یک روز ابرى اواسط آبان عقب بیفتد. یک روز ابرى دوست داشتنى که بهانه آغاز گفت وگوى ما شد. \ روزهاى ابرى تو را یاد چى مى اندازد؟ > روزهاى ابرى با آنکه آدم احساس گرفتگى و دلتنگى مى کند، اما راستش من این دلتنگى ها را دوست دارم. مخصوصاً توى پاییز. اگر باران هم ببارد که دیگر بیشتر… \ وقتى باران مى آید، مى زنى زیر باران؟ > نه، بیشتر پشت پنجره مى ایستم و تماشا مى کنم. چون مى ترسم سرما بخورم. \همه فوتبالیست ها اینقدر جانشان را دوست دارند؟ > مجبوریم. حرفه ما همین بدنى است که داریم. کوچکترین آسیبى باعث مى شود که آدم کلى از کارهایش عقب بیفتد. \توى فوتبال، دوست بودن آدمها با هم، چقدر تأثیرگذار است. >به نظر من فوتبال را ستاره ها پیش نمى برند، بلکه دوست ها پیش مى برند. یک تیم ممکن است پر از ستاره باشد ولى تا وقتى بین آنها یک روحیه دوستانه حاکم نباشد، نمى توانند آنطور که باید کارى از پیش ببرند. در این شرایط است که هر کسى ساز خودش را مى زند. در حالى که گاهى مى بینى تیمهایى وجود دارند که بازیکنانش جوان وگمنام هستند، اما یک حس مشترک آنها را پیش برده. \اینکه مى گویى، به لحاظ تئورى درست است ولى آیا تجربه عملى هم در این زمینه داشته اى؟ > بله. تا حالا بارها پیش آمده که توى تیمهایى که بوده ام براى خودم یا یکى از بچه ها مشکلى پیش آمده، بقیه آنقدر تلاش کرده اند تا آن مشکل رفع شود. \توى زمین چى؟ >توى زمین یک کمى فرق مى کند. هر چند که آنجا هم بین اعضاى یک تیم اگر این همدلى نباشد کار پیش نمى رود. گاهى تو مجبورى به هم تیمى ات چیزى را تذکر بدهى یا به او یادآورى کنى کارى که باید انجام مى داده را انجام نداده. خب اگر آن رفاقت نباشد که نمى شود.
![www.irnon.ir]() \ولى خیلى وقت ها هم دیده ام که بچه هاى هم تیمى، توى زمین سر هم داد مى کشند. >خب این دلایل مختلفى دارد. مهمترین دلیلش این است که یک بازیکن در طول ۹۰دقیقه واقعاً تحت فشار است. مخصوصاً وقتى تیمش عقب باشد. گاهى رقابت ها هم به بعضى عصبانیت ها منجر مى شود ولى اینها همه زودگذر است، از زمین که بیرون مى آییم چه هم تیمى باشیم چه هم تیمى نباشیم، همه چیز تمام مى شود. \این را از بیشتر فوتبالیست ها شنیده ام اما یک نکته برایم عجیب است… ببین! من وتو الآن اگر دعوایمان بشود و یک فحش ناجور به هم بدهیم، چهارسال بعد اگر با هم آشتى هم بکنیم، اما پس ذهنمان هیچ وقت آن توهین فراموش نمى شود. بعضى فوتبالیست هاچطور توى زمین بدترین فحش ها را به هم مى دهند و بعد از مسابقه همه چیز را فراموش مى کنند؟ > وقتى بازیکن تحت فشار روانى قرار مى گیرد، این اتفاق ناخودآگاه مى افتد اما آنجا هم همینطور است، دل چرکینى بالاخره باقى مى ماند. هر چقدر هم بعد با هم رفیق بشویم، باز هم به قول تو خاطره اش مى ماند. بازیکنى موفق است که آنقدر روى خودش کنترل داشته باشد که نه فحش بدهد نه کارى کند که فحش بشنود. من خودم توى زمین زیاد حرف مى زنم اما همیشه سعى کرده ام این زیاد حرف زدن به توهین منجر نشود. \براى چى زیاد حرف مى زنى؟ بازى ات رو بکن… >خب من چون وسط زمین هستم مجبورم به این و آن تذکر بدهم وچیزهایى را یادآورى کنم. \این تذکرها را فقط به بازیکنان کوچکتر از خودت مى دهى؟ >فوتبال بزرگ و کوچک نمى شناسد. یک وقت مى بینى تو به مربى نزدیکترى و باید پیغام او را ببرى براى بازیکنى که آن طرف میدان است. \پیغام را چطور مى برى؟ مى روى در گوش طرف مى گویى؟
![www.irnon.ir]() >نه بابا… اگر بخواهم درگوشش بگویم که مجبورم جایم را خالى کنم و حریف گل مى زند. از همانجا داد مى زنم. \خب اینطورى که پیغام لو مى رود. >بالاخره تحت هر شرایطى لو مى رود. چون ممکن است پیغام این باشد که توپ ها را سانتر کنید یا فلان بازیکن را بگیرید. چه داد بزنیم چه نزنیم، با اولین سانتر، پیغام لو مى رود. \این مسأله کوچک و بزرگ بودن، توى تیمها رعایت مى شود؟ مثلاً در همین تیم ملى. آیا شما به کسانى که بازیهاى ملى بیشتر داشته اند، احترام ویژه اى مى گذارید؟ >خوشبختانه جو تیم ملى الآن خیلى خوب است. \خداى بزرگ… باز شروع شد. من دوسالم بود، همه فوتبالیست ها همین را مى گفتند، هنوز هم مى گویند. پس این اختلاف ها وجنگ و دعواهاى همیشگى مال تیم آرژانتین است؟ >خب، این طبیعى است. مثلاً یک تیم مجبور است یک ماه برود اردو. توى یک روز مجبورى دو سه بار تمرین کنى و پدرت درمى آید. خیلى از مردم فکر مى کنند ما روزى نیم ساعت تمرین مى کنیم و پول خوبى هم مى گیریم. \مگر پول بدى مى گیرید؟ >نه، پول خوبى مى گیریم ولى سختى هم زیاد مى کشیم. من تا حالا بیست روز پشت سر هم توى اردو نبوده ام. ما گاهى به شوخى به هم مى گوییم تو بچه فدراسیونى. نمى دانى چقدر سخت است. بچه ها نه زن و بچه شان را مى بینند، نه مادر پدرشان را. تحمل این شرایط اصلاً راحت نیست. همیشه روزهاى اول اردوها خوب است ولى رفته رفته اوضاع به هم مى ر یزد. همه دلشان تنگ شده واین دلتنگى ها را ناخودآگاه سر هم خالى مى کنند. \آیا فرصت مى کنید به چیز دیگرى به غیر از فوتبال فکر کنید؟ >خب تو وقتى حرفه اصلى ات فوتبال باشد، مجبورى فقط به آن فکر کنى ولى با این حال بچه هایى هستند که در مواقع استراحت کتاب مى خوانند، جدول حل مى کنند یا وزنه مى زنند. \نه. من منظورم یک سرى فکرهاى مهمتر است، وزنه زدن و جدول حل کردن که نشد فکر… مثلاً… مثلاً… اصلاً تو ازدواج کرده اى؟ > هنوز نه. \خب، دوست دارى ازدواج کنى؟ > آره، خب. \و حتماً هم دوست دارى یک ازدواج عاشقانه داشته باشى. یعنى عاشق یکى بشوى و بعد به او پیشنهاد ازدواج بدهى. درست است؟ > بله. \خب شماها که اصلا فرصت عشق و عاشقى ندارید که… >آره، حرفت درست است. \اصلاً توى آن اردو که کسى نیست که عاشقش بشوى! >براى همین است که واقعاً زندگى کردن با یک فوتبالیست سخت است. یک فوتبالیست ممکن است یک ماه اردو باشد و بعد یک شب بیاید خانه ودوباره یک ماه دیگر و… \ولى خب، چه نفسى مى کشند زن فوتبالیست ها! > (مى خندد) و البته خود فوتبالیست ها! \تو به چه چیزهایى غیر از فوتبال فکر مى کنى؟ >من درس هم مى خوانم. یعنى توى دانشگاه تربیت بدنى مى خوانم. اما به آینده ام هم فکر مى کنم. \اینکه راجع به آینده است. منظورم این است که مثلاً به مسائل اجتماعى یا سیاسى هم فکر مى کنى؟ اگر یک معتاد کارتن خواب را کنار خیابان ببینى، مى روى سراغش؟ >ما چون یک کمى از این مسائل دور هستیم، کمتر به آن فکر مى کنیم. ولى خب اگر کسى را کنار خیابان ببینیم حتى ناراحت مى شویم. هر چند اگر یک معتاد را کنار خیابان ببینیم شاید خوب نباشد که برویم به او بگوییم که کارت درست نیست. \چرا خوب نیست؟ >خب ممکن است با خودش فکر کند چون طرف بازیکن معروفیست به خودش اجازه داده بیاید جلو چنین حرفى بزند. \آن بیچاره تو را از کجا مى شناسد؟ >خب ممکن است بشناسد. بعد هم ممکن است مردم دیگر که عبور مى کنند بشناسند.
 |
|
\راجع به جهان چطور، هیچ مطالعه اى مى کنى؟ > خب ما خیلى وقت مطالعه نداریم. \آره ولى بعضى چیزها دیگر جزو اطلاعات عمومى همه آدمهاست. مثلاً تو مى دانى رئیس جمهور افغانستان کیست؟ >نه. نمى دانم… اصلاً دنبال سیاست نیستم. \مى دانى آمریکا به عراق حمله کرده؟ >آره بابا… این را که دیگر مى دانم. \مى دانى چند وقت است حمله کرده؟ >فکر مى کنم هشت ماهى شده باشد. \غیر از فوتبال چه کار دیگرى بلدى؟ >درس مى خوانم و یک مغازه هم دارم که برادرم در آن مشغول کار است. \مغازه چى؟ > لباس فروشى. \لباسهاى تنت هم مال مغازه خودتان است؟ >نه. \چرا؟ جنس هایش بنجل است؟ >نه، ما فقط لباس زنانه مى فروشیم…من گل و گیاه را هم خیلى دوست دارم. خیلى دوست دارم به درختها نگاه کنم… \چه کارهاى جالبى بلدى. >آره… یا اگر توى خانه باشم به باغچه مى رسم. اصلاً گل و گلدان خیلى دوست دارم. \چه جور گلى را؟ >خب اغلب گلها را دوست دارم ولى بیشتر شمعدانى مى خرم یا مثل گل تاج خروسى. یک جور گل است که شبیه تاج خروس است وخیلى قشنگ است. \چه جالب… اتفاقاً من توى خانه یک گلدان بگونیا دارم که امروزدیدم برگهایش آویزان شده، مى دانى باید چى کارش کنم؟ >گلدان چى دارى؟ \بگونیا! >من این گل را ندیده ام یا شاید هم دیده ام وازش خوشم نیامده. \قدیمى ترین دوستت را یادت مى آید؟ >قبل از دوران مدرسه دوتا دوست داشتم مرتضى و مهدى سامانى. آنها با من و داداشم همیشه فوتبال بازى مى کردند. آن موقع شهررى بودیم و بعد رفتیم فردیس کرج. آنجا با خیلى هاى دیگر دوست شدم مثل: مجید، علیرضا، بهرام، مسعود و… ما چون تیر دروازه داشتیم، تعداد کسانى که سراغمان مى آمدند تا با ما دوست شوند زیاد بود. \توى فوتبال صمیمى ترین دوستانت کى هستند؟ >توى باشگاه حمید رجبى و حسن رودباریان هستند وخارج از تیم سبوشهبازیان وحمید سرآبادانى. توى تیم ملى هم بیشتر با نیکبخت، امیر عابدى، عنایتى و مهدى رحمتى هستم. \وقتى مى گویى دوستى، منظورت که فقط ارتباط داخل اردو نیست که… >نه، ما بیرون از اردو هم همیشه با هم هستیم. \تا حالا چند تا کارت زرد گرفته اى؟ >کارت زرد زیاد نگرفته ام. ولى پارسال سال بدى را داشتم. چون یکبار سه اخطاره شدم، دوبار هم اخراج شدم. البته از این دوبار، یکبار هم به ناحق بود. \دوست دارى بین فوتبالیست هاى خارجى با کى دوست شوى؟ >از نظر شخصیتى از میشائیل بالاک یا ریوالدو یا رونالدو خیلى خوشم مى آید. از نظر فنى هم روى کین را خیلى دوست دارم یا زیدان یا پاتریک وى رى. \اگر قرار بود امشب براى افطار یکى از اینها را دعوت مى کردى خانه تان، کدامشان را انتخاب مى کردى؟ >دعوتشان نمى کردم. چون انتخاب برایم سخت بود. خب برزیلى ها را خیلى دوست دارم ولى نمى توانم به آنهاى دیگر ترجیحشان بدهم… نه… نه… هیچ کدام را دعوت نمى کردم. \ولى من جاى تو بودم زیدان را دعوت مى کردم. >چرا؟ \چون فقط او ممکن است روزه باشد! >نه، اصلاً نمى توانم یک انتخاب داشته باشم. \دشمن هم دارى؟ >حتماً دارم ولى هیچ وقت کسى دشمنى اش را بروز نداده. \چه ویژگى در تو هست که ممکن است دیگران را با تو دشمن کند؟ >من عصبانیتم را خیلى زود بروز مى دهم. ممکن است این براى بعضى هاناراحت کننده باشد. \تو ایمیل دارى؟ > آره. ولى آدرسش را الآن درست حفظ نیستم. اما سایت دارم و از طریق سایت مى توانند برایم میل بزنند. \آدرس سایتت چیست؟ > www.nekonam6.com \راستى تو چرا همیشه شماره پیراهنت شش است؟ >من شماره۶ راخیلى دوست دارم. اولین بار توى تیم ملى جوانان آقاى رحیم میرآخورى این شماره را به من داد. آن موقع ها دوران اوج فوتبال کریم باقرى بود و من خیلى او را دوست داشتم و دوست داشتم شماره ام شبیه او باشد. همه مى دانند من فقط شماره۶ مى پوشم. اگر قرار باشد یک شماره دیگر بپوشم حتماً باید شماره۶ را داشته باشد. \چرا؟ برایت شانس مى آورد؟ >نه، همین جورى… مثلاً وقتى موسیقى گوش مى کنم باید صداى ضبط را روى ۶ یا ۱۶ یا ۲۶بگذارم. اصلاً از شش خوشم مى آید. \تو مى دانى فرق سوسمار وتمساح در چیست؟ >فکر مى کنم فقط اسم هایشان فرق دارد. \تو اگر سوسمار بودى چه کسى را مى خوردى؟ >من از سوسمار بدم مى آید. \قرار نیست سوسمار را بخورى، قرار است خودت سوسمار باشى. >خب، دوست ندارم سوسمار بشوم. \حالا شاید خدا تو را سوسمار مى آفرید. >خب، آنطورى وضع فرق مى کرد، بعد مى آمدم مصاحبه مى کردم ومى گفتم که چه کسى را مى خورم.
 |
|
تأثیرگذاران بر جواد نکونام
خانواده مادر و پدرم خیلى برایم زحمت کشیدند. پدرم عاشق فوتبال بود مرا ظهر تابستان از فردیس کرج مى برد تا پالایشگاه نفت تهران تا فوتبال بازى کنم. اگر الآن اینجایى هستم که مى بینى به خاطر زحمت هاى اوست.
مربى ها همه مربى هایى که با آنها کار کرده ام روى زندگى ام تأثیرگذار بوده اند. یکى مرا برده تیم ملى نوجوانان، یکى توى تیم راه آهن برده، یکى مثل بلاژویچ مرا به تیم ملى راه داد، یکى مثل برانکو به فوتبال من اعتماد کرد و…
بزرگان تیم پاس سالى که آمدم تیم پاس، بزرگان تیم خیلى به من کمک کردند. من از تیم جوانان آمده بودم وهنوز اعتماد به نفس بازى در یک تیم حرفه اى را نداشتم. کسانى مثل مارکارآقاجانیان، رسول غنى زاده، علیرضا حکیم زاده، حسن شیرمحمدى، مهدى فنونى زاده، جلال بشرزاد، رضا حاج اسکویى، ساحل ساسانى، على رضا سهند رازیان، على آذرى، حسین خطیبى، رضاآقامحمدى و…
دونگا دونگا روى من خیلى تأثیر گذاشت. او یک نوع فوتبال خاص بازى مى کرد یعنى در عین سادگى قدرت رهبرى فوق العاده اى داشت. آن پشت یک فرمانده مى خواست.
ببخشید اگه طولانی بود ولی به نظرم می ارزه.بازم یاد اوری میکنم نظر بذارین |